تبليغاتX
نون عشق دلند سیتی


نون عشق دلند سیتی




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبليغات ويژه قالب ساز :
چند كلام حرف دل

 

خورشید باش

در عشق مثل خورشيد باش در مهرباني مثل باران و در صداقت مثل چشمه.

به هم رسيدن شروع است با هم ماندن پيشرفت است با هم كاركردن موفقيت است.

بگذاريد عشق زندگي يك هدف باشد اما اجازه دهيد بالاترين هدفتان " بزرگي و سر بلندي " باشد .

تا زماني که عشق بورزيم همواره آرزومنديم
بهتر از آن باشيم که هستيم...

از زندگی خود لذت ببرید. بدون آنکه آن را با زندگی دیگران مقایسه کنید.

امتحان نهائي دين ، دينداري نيست ، "محبت" است....

مانند شقايق زندگي کن کوتاه ولي زيبا
مانند پرستو پرواز کن طولاني ولي هدفمند
مانند پروانه بمير دردناک ولي عاشق ..

استعداد عشق ورزيدن، نشانه داشتن قابليت همه چيز است...

پروردگارا !
به من آرامش ده تا بپزهيرم، آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم.
دليري ده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم.
بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم.
مرا فهم ده تا متوقع نباشم، دنيا و مردم آن، مطابق ميل من رفتار كنند......

هيچوقت به دنبال كسي نباش كه با او زندگي كني، بدنبال كسي باش كه بدون او نتواني زندگي كني.

ميگويند شيشه ها احساس ندارند.
بخار کرد.
رويش نوشتم... دوستت دارم
گريست.
دوست داشتم اشكي باشم تا در چشمهاي تو متولد شوم،‌ بر گونه هايت زندگي كنم و بر روي لب تو بميرم...
عشق تنها کار بی دلیل دنیاست

عشق به يكديگر نگاه كردن نيست ,بلكه به يكسو نگاه كردن است

دوستت دارم ؛ نه براي شخصيتت بلكه به خاطر شخصيتي كه هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

من از صمیم قلب امیدوارم که در سراسر زندگی همدیگر را چنان عاشقانه دوست بداریم که گویی هرگز ازدواج نکرده ایم.
لرد بایرون

زندگي سختگير ترين معلم دنياست ، زيرا اول امتحان ميگيرد ، سپس درس ميدهد

 

شادماني و نشاط بيشترمولد لذت نيست ، بلكه زاييده نيرومندي است.

براي داشتن چيزي كه تا بحال نداشته ايد
بايد كسي باشيد كه تا بحال نبوده ايد ...

عشق در لحضه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان
اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .

صداقت نخستين بخش كتاب عشق است.

اين گونه زندگي کنيم :
ساده اما زيبا
مصمم اما بي خيال
متواضع اما سربلند
مهربان اما جدي
سبز اما بي ریا
عاشق اما عاقل

برای دوست داشتن شناخت لازم است و برای عاشق شدن ، دل .

يكي از بهترين راههاي غني سازي زندگي خود
وسعت بخشيدن به گستره ي احساسات است.

تنها امنيت واقعي در زندگي ' دانستن اين نكته است كه بي ترديد هر روز در حال پيشرفت هستيد.لازم نيست نگران حفظ كيفيت زندگي خود باشيد . تنها كافي است هر روز در پيشرفت آن بكوشيد.

فقط کسانی که زیبا می اندیشند می توانند زیبایی را با همه وجود درک کنند.

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه که آرزويش را داريم.

هرگاه که خدا تو را به لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن،
زیرا یا تو را نگاه مي دارد یا به تو پرواز کردن را خواهد آموخت .

کوههاي عظيم پراز چشمه اند و قلبهاي بزرگ پر از اشک....

تنها شرطی که در دوستی می توان گذاشت شرط برابری است.

ارزو دارم که تو هميشه يه لبخند قشنگ رو لبهاي من باشي تا ديگران نفهمن که من چقدر غمگينم

عشق گوهريست گرانبها ولي با عفت .
انسان ها ، وقتي يكديگر را دوست دارند ، زيبا تر از هميشه اند.

پاييز را دوست دارم چون فصل غم است... غم را دوست دارم چون حرف دل است... دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت... عشق را دوست دارم چون تو را با من اشنا کرد...

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتراست
وهرکه دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر

اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشی

لذتي كه در فراق هست، در وصال نيست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق!

عشق احساسي بي نهايت است که صبر ، دانش و سرچشمه های دروني ما را به مبارزه مي طلبد .

انسان همچون رودخانه است ، هرچه عميقتر باشد آرام تر و متواضع تر است

ازدواج در واقع هنر استفاده از حد اکثر داشته ها و فراموش کردن نداشته هاست ...

تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني... دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني ....


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: چهارشنبه نهم بهمن 1387 در ساعت: 18:24
|+|

چند كلام حرف دل

خورشید باش

در عشق مثل خورشيد باش در مهرباني مثل باران و در صداقت مثل چشمه.

به هم رسيدن شروع است با هم ماندن پيشرفت است با هم كاركردن موفقيت است.

بگذاريد عشق زندگي يك هدف باشد اما اجازه دهيد بالاترين هدفتان " بزرگي و سر بلندي " باشد .

تا زماني که عشق بورزيم همواره آرزومنديم
بهتر از آن باشيم که هستيم...

از زندگی خود لذت ببرید. بدون آنکه آن را با زندگی دیگران مقایسه کنید.

امتحان نهائي دين ، دينداري نيست ، "محبت" است....

مانند شقايق زندگي کن کوتاه ولي زيبا
مانند پرستو پرواز کن طولاني ولي هدفمند
مانند پروانه بمير دردناک ولي عاشق ..

استعداد عشق ورزيدن، نشانه داشتن قابليت همه چيز است...

پروردگارا !
به من آرامش ده تا بپزهيرم، آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم.
دليري ده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم.
بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم.
مرا فهم ده تا متوقع نباشم، دنيا و مردم آن، مطابق ميل من رفتار كنند......

هيچوقت به دنبال كسي نباش كه با او زندگي كني، بدنبال كسي باش كه بدون او نتواني زندگي كني.

ميگويند شيشه ها احساس ندارند.
بخار کرد.
رويش نوشتم... دوستت دارم
گريست.
دوست داشتم اشكي باشم تا در چشمهاي تو متولد شوم،‌ بر گونه هايت زندگي كنم و بر روي لب تو بميرم...
عشق تنها کار بی دلیل دنیاست

عشق به يكديگر نگاه كردن نيست ,بلكه به يكسو نگاه كردن است

دوستت دارم ؛ نه براي شخصيتت بلكه به خاطر شخصيتي كه هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

من از صمیم قلب امیدوارم که در سراسر زندگی همدیگر را چنان عاشقانه دوست بداریم که گویی هرگز ازدواج نکرده ایم.
لرد بایرون

زندگي سختگير ترين معلم دنياست ، زيرا اول امتحان ميگيرد ، سپس درس ميدهد

 

شادماني و نشاط بيشترمولد لذت نيست ، بلكه زاييده نيرومندي است.

براي داشتن چيزي كه تا بحال نداشته ايد
بايد كسي باشيد كه تا بحال نبوده ايد ...

عشق در لحضه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان
اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .

صداقت نخستين بخش كتاب عشق است.

اين گونه زندگي کنيم :
ساده اما زيبا
مصمم اما بي خيال
متواضع اما سربلند
مهربان اما جدي
سبز اما بي ریا
عاشق اما عاقل

برای دوست داشتن شناخت لازم است و برای عاشق شدن ، دل .

يكي از بهترين راههاي غني سازي زندگي خود
وسعت بخشيدن به گستره ي احساسات است.

تنها امنيت واقعي در زندگي ' دانستن اين نكته است كه بي ترديد هر روز در حال پيشرفت هستيد.لازم نيست نگران حفظ كيفيت زندگي خود باشيد . تنها كافي است هر روز در پيشرفت آن بكوشيد.

فقط کسانی که زیبا می اندیشند می توانند زیبایی را با همه وجود درک کنند.

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه که آرزويش را داريم.

هرگاه که خدا تو را به لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن،
زیرا یا تو را نگاه مي دارد یا به تو پرواز کردن را خواهد آموخت .

کوههاي عظيم پراز چشمه اند و قلبهاي بزرگ پر از اشک....

تنها شرطی که در دوستی می توان گذاشت شرط برابری است.

ارزو دارم که تو هميشه يه لبخند قشنگ رو لبهاي من باشي تا ديگران نفهمن که من چقدر غمگينم

عشق گوهريست گرانبها ولي با عفت .
انسان ها ، وقتي يكديگر را دوست دارند ، زيبا تر از هميشه اند.

پاييز را دوست دارم چون فصل غم است... غم را دوست دارم چون حرف دل است... دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت... عشق را دوست دارم چون تو را با من اشنا کرد...

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتراست
وهرکه دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر

اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشی

لذتي كه در فراق هست، در وصال نيست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق!

عشق احساسي بي نهايت است که صبر ، دانش و سرچشمه های دروني ما را به مبارزه مي طلبد .

انسان همچون رودخانه است ، هرچه عميقتر باشد آرام تر و متواضع تر است

ازدواج در واقع هنر استفاده از حد اکثر داشته ها و فراموش کردن نداشته هاست ...

تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني... دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني ....


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: چهارشنبه نهم بهمن 1387 در ساعت: 18:15
|+|


***www.20daland.blogfa.com***

گرفته.خواب بدي ديدم تو رو با يه دلم گرفته خيلي ام

کلاغ ديگه ديدم اما آخه

امروز از يکي شنيدم يه کلبه ريخته بدون اينکه يادش باشه که يه روز سر پا

بوده، نکنه تو هم يادت بره که

وقتي به ياد گذشته ها مي افتم ." که چند وقته بيشتر به

يادش مي افتم" مي خندم و بي اختيار به خاطر اون

همه زيبايي صورتم خيس مي شه


يادش بخير چه روزهاي قشنگي بود

بدون اينکه فکر کنم تو يه کلاغي و من يه مترسک!

***www.20daland.blogfa.com***

 

من هنوز مترسک باغ جنونم عمري مسافري و من هنوز غرق سکونم

خيلي سخته که بدونم نمي خوام اينجا بمونم داغ ميوه هاي نارس آتيش انداخته بجونم

دست تقدير تو رو برده سرنوشتم رو مي دونم

باغ و باغبون بسته به جونم تو مي دوني جون

اون کلاغي که مي گفتي اومده چشمام رو برده

دکمه هاي پيرهنت رو به تن جاده سپرده

تنهايي من نيست ديگه اين دل گله ها مرحم

دل نبستن و نرفتن ديگه دريايي شدن نيست

سرم روياي پوشالي زياده تو بدون تو

رسم زندگي همينه گاهي سخته گاهي ساده

 

***www.20daland.blogfa.com***

مترسك تنها

توي يک دشت بزرگ مترسکي خانه داشت. کارش اين بود که مواظب محصول ها باشه

تا يک وقت پرنده ها غارتشان نکنند .تو يکي از همين روزا يدفه چشمش به کلاغي افتاد

نشسته بود و نگاهش ميکرد . اخمي کردو به خودش تکاني داد که گوشه حصار

که شايد کلاغ بترسد و بپرد ولي کلاغ نشسته بود و نگاهش ميکرد

نمي فهميد تو دلش آشوب شد تو نگاهش يه چيزي بود که مترسک

کمي گندم ولي نمي توانست بفهمد که کلاغ چه ميخواهد . شايد

روزهاي بعد کلاغ همانجا مي نشست و به مترسم خيره ميشد

حلا ديگر ديدن کلاغ براي مترسک هم مهم بود . يه احساسي داشت

يه احساس خواصي که نميفهميد چيه ؟ به خودش گفت : ميشه کلاغ ...

يه روز به خودش جرات داد و کلاغ رو صدا کرد

ميخواهم بات حرف بزنم » کلاغ خنديد و پرکشيد و امد سوي مترسک گفت « آهاي ...


شده که تو هروز... کلاغ شروع به حرف زدن کرد مترسک سوال کرد که چي

مترسک هم تنهاست از اينکه هردو به يک درد دچارند از خودش گفت ازاينکه تنهاست،

حرفاي کلاغ متعجب شد. نزديک بود پس بيوفته مترسک از شنيدن

شده بود آغازي شيرين براي مترسک. يکي پيدا شده بود که عاشق مترسک

هرروزمترسک با کلاغ شروع به حرف زدن ميکردن از تنهايي هاي گذشته

و از با هم بودن هايشان ميگفتند.

نميشد که چطور روز شب ميشود و ميگذشت مترسک متوجه
ِ

شنيد کلاغ ترسيدو پر زدو رفت بالا. يک روز صداي تراکتور مزرعه دار رو

نگاهي به دوروبرش کرد تا بينه همه چيز مرتب باشه که يک دفعه از تعجب خشکش زد؟؟؟


اينجا مزرعه ي ماست ، اين همان مزرعه ي پر باري است که من مترسکش بودم

باورش نمي شد: از آن همه محصول حالا هيچي نمانده بود . مرد مزرعه دار رسيد و به

زمين خالي نگاهي کرد... او هم باورش نميشد

را ديد که پرواز مي کنند نگاهش به آسمان افتاد و کلاغ ها

انداخته بود به مترسک نگاه کرد که سرش را از خجالت پايين

لبخند تلخي زدو گفت :


اون حواست را پرت مي کرد تا کلاغ ديگه همه محصول را ببرند ... ديدي گول خوردي


حالا سالهاست

مترسک بيچاره گوشه ي انبار افتاده و هر روز از صبح تا شب از لا به لاي ديوار انبار

به آسمان چشم ميدوزه تا شايد يک بار ديگر کلاغ را ببينه و... ....

 

***www.20daland.blogfa.com***

کاش مي شد هيچ کس تنها نبود کاش مي شد ديدنت رويا نبود

گفته بودي با تو ميمونم ولي رفتي و گفتي که اينجا جا نبود

شايد اين رفتن سزاي ما نبود ساليان سال تنها مانده ام

من دعا کردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود

کاش روز ديدنت فردا نبود... بازهم گفتي که فردا ميرسي

***www.20daland.blogfa.com***

مترسك

توي يه مزرعه بزرگ که ميان يه روستاي آرام و ساکت بود

که مردماش با هم دوست و آشنا بودند يه مترسک زندگي ميکرد

صبح تا شب يه جا ايستاده بود و اطراف را نگاه ميکرد روز هايش تکراري

شده بود وقتي خوشه هاي گندم با باد ميرقصيدند,يا روستاييان با هم به جمع آوري گندم ها ميامدند

از شادي آواز مي خواندند ديگه برايش اهميت نداشت.او زيبايي هاي اطراف را ديگه نمي ديد همه چيز برايش مسخره بود آخه او خيلي تنها بود هيچکس قدر او را نمي دانست آن گندم هاي خودخواه او را که صورتي زشت داشت مسخره مي کردند زيبايي خود را به رخ او مي کشيدند و قلبش را ميشکستند آن روستايي هاي مغرور,هيچ وقت به فکر او نبودند چه زمان هايي که او اشک هايش را به قطره هاي باران سپرده بود و چه سال هايي که از روي دلتنگي با برف ها حرف زده بود و برفها بستر گرماي او بودند نه بستر سرمايش چه روزهايي که با سايه خود درددل ميکرد او را دوست خود فرض ميکردي,دوستي که هيچگاه با او حرف نزد و هيچ کس نبود که اين همه پرنده ها تا او را ميديدند,فرار مي کردند تنهايي را ببيند ,بچه ها هنگام بازي او را با سنگ ميزدند و او به جاي گريه,لبخند ميزد تا مبادا آن خنده هاي کودکانه.باز به سکوت مطلق مزرعه تبديل شود او ديگر از آن همه سکوت متنفر بود حاضر بود صداي درد را در خود خفه کند ولي باز آن سکوت به سراغش نيايد سالها گذشت و او ديگر پير شده بود,شايد هم جوان بود ولي درد روزگار بي مهري دنيا او را پير نشان مي داد آنقدر زير باران و برف مانده بود که لباس تنش پاره پاره شده بود شاخه هاي بدنش زير نور آفتاب خشکيده بودند و او ديگر توان ايستادن نداشت پرنده ها ديگر از او نميترسيدند و او چه شاد بود ميان خشم روستاييان يه روز مردم ده بعد سالها به سراغش آمدند و او تصور کرد که آنها به تنهايي او پي بردند چه تصور احمقانه اي مترسک به آنها لبخند زد ولي آنها هيچي نديدند جز پيري مترسک همه يک صدا حکم مرگ او را دادند بدون آنکه بدانند او سالهاست که مرده او را تکه تکه کردند با هر ضربه آنها, مترسک فرياد شادي سر ميداد آخه ديگه مجبور نبود سالهاي بيکسي را تحمل کند لحظه هاي آخر چشمهايش را گشود و ديد مترسک جديدي جاي او آمده و او با خود فکر کرد باز هم تکرار تنهايي اين دفعه براي يه مترسک ديگرحالا اجزاي تکه تکه مترسک هر گوشه اي افتاده است عده اي از پرنده ها از شاخه هاي خشکيده او لانه ساختند و او بستر گرماي جوجه هاي آنها شدهمان پرنده هايي که روزي از او ميترسيدند,حالا در آغوش او مي خوابند تکه هاي ديگر او گرماي آتشي شد براي سرماي کودکان,کودکاني که او را با سنگ ميزدند مترسک از اينکه با مرگش دلها را شاد کرده بود شاد بود


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: چهارشنبه نهم بهمن 1387 در ساعت: 17:50
|+|

...(( ديگه بسه ))...

هوا تاريکه...خيلي تاريک...کنار پنجره ايستادم،منتظر شعرم اما ... از خاطرات گذشته يادم مياد

مي خوام بنويسم،نوشتنو دوس دارم،تکرار اون خاطراتو دوس دارم ... اما ... اماآه،کاغذو مچاله مي کنم ... ديگه دلم نمي خواد تکرارش کنم،ديگه تا حالا هر چقدر تکرارش کردم بسه ... ديگه بسه دل را،مي برم تا ز تو دورش سازمز تو اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده به گورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ديگه شعر هم باهام قهره ... ديگه نمي خوام شعر بگم ... ديگه دوستش ندارم... نه اونو نه شعرم رو ... ديگه نه شعرو

مي تونم تحمل کنم ... نه عاشقي رو

گفتي که چو خورشيد زنم سوي تو پر،چو ماه،شبي ميکشم از پنجره سر"اندوه،که خورشيد شدي تنگ غروب، افسوس که مهتاب شدي وقت سحروکسي گفت بهار است ومن با شبنم،روي يک برگ گل ياس نوشتم:"اي کاش اين بهاري که همه مي گويند بي خبر مي آمد

شايد آن وقت ز شوقش همه گل مي داديم

نگاه کن که غم درون ديده ام،چگونه قطره قطره آب مي شود، چگونه سايه ي سياه سرکشم

اسير دست آفتاب مي شود نگاه کن تمام هستيم خراب مي شود شراره اي مرا به کام مي کشد

مرا به اوج مي برد مرا به دام مي کشد نگاه کن تمام آسمان منپر از شهاب مي شود

من صفاي عشق مي خواهم از اوتا فدا سازم وجود خويش را

 

***www.20daland.blogfa.com***

مزرعه ساکت و مرده زيرباروناي پاييز

يه مترسک گريه مي کرد دلش از تنهايي لبريز

اون روزي مي افتاد که کلاغ بد قصه ياد

اومد و نشست رو شونه ش گفت: ديگه

نزار از عشقت بميرم دستاتو بزار تو دستم تنهايي بسه

به همين گندهاقسم تا هميشه با تو هستم


اما محصول که درو شد رفت و اونو تنها گذاشت

ديد که گندمي نمونده اونو با غماش جا گذاشت

کلاغ زشتي من مترسک شکسته تو همون

قصه ي زخمي شدن رو تو روي تنم نوشتي

پيرهنمو پاره تر کن چشامو از کاسه در آر

با مترسکي که مرده هر جوري که خواستي سر کن

من ديگه اسير نيست من ديگه خداي دشتم روح

خسته از پابستگي ها از تو و عشقت گذشتم


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: چهارشنبه نهم بهمن 1387 در ساعت: 17:48
|+|
only for uou

                                      (( عاشقانه زیستن )))… 

 

در سایه روشن عشق نام تو از همه چیز ماندنی تر است ای آسمانی ترین ستاره

ترانه ام را از عطر عبور عاشقانه ی تو انباشته ام. ترانه ام پلی است که دلهای

خفته را به سرزمین آفتاب پیوند می دهد

کوچه های این شهر گواه حرفهای روشن من است. گواه نگاه محبت که پیوسته

به سمت توست

ای سبز تر از بهار

 

                                        (( فاصله ی عشق )))…

 

                                                 ميان من وتو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش را داري

دست هاي تو توانايي آن را دارد

که مرا

زندگاني بخشد

چشمهاي تو به من مي بخشد

شورعشق ومستي

و تو چون مصرع شعري زيبا ،

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

عشق يعني مهر بي چون و چرا

عشق يعني كوشش بي ادعا

عشق يعني مهر بي اما اگر

عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست

عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او

حرفهاي دل بدون گفتگو

عشق يعني عاشق بي زحمتي

عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ، يار مهربان زندگي

بادبان و نردبان زندگي

عشق يعني دشت گلكاري شده

در كويري چشمه اي جاري شده

 

يك شقايق در ميان دشت خار

باور امكان، با يك گل بهار

 


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: شنبه هجدهم آبان 1387 در ساعت: 17:42
|+|
only for uou

                                                                             (( می خواهم )))…

 

می خواهم با تو یکه تاز آسمان باشم

می خواهم در هفت آسمان چشمان تو

که از شرم بر زمین دوخته اند بر بال

عشق بنشینم و بی مهابا پرواز کنم

قصه ی ما شاید تکرار عشق دیگری از مجنون است به لیلی

 

                                                        (( ای آشناترین )))…             

 

ای آشناترین! روی آسمان آبی طرح یک زمین سبز را می کشم و خانه ای را که

با چشمان تو با مهربانی ات آباد می شود صدایت را به همه ی پرستوهایی که از

زمستان باز گشته اند نشان بده چه عاجزانه در پی تو ترانه ساز می کنم اگر بدانم

صدای تو چه وقت می آید قلبم را به پیشوازش می فرستم و دسته ای نرگس برایش

خواهم چید هر چند می دانم صدای تو از همه ی نرگس ها خوشبو تر است.

باورم کن ای باور سبز! با من بخوان تا گیتی را در واژه ها مان خلاصه کنیم.

من جلوه ی هستی را در نیمه چشمانت دیدم زلالی آب و رقصندگی دریا را در

سفیدی چشمانت نظاره گر شدم. استقامت کوه در میان قامت تو موج می زند

من فردایم را در میان دستهایت حس می کردم

 

 

… ((( فریاد عشق )))...

 

 

فریاد عشق سکوتی است که هرگز شکسته نخواهد شد

 

و اشعارم فریادی هستند که هرگز شنیده نخواهند شد

 

تو زیر پلک غرور صداقت آسمانی چشمانم را به خاک سپرده ای

 

و من عبور هزاران فریاد را تجربه میکنم

 

 

…((( فریـــــــــــــــاد عشــــــــــــق )))…

 

گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس***

 

گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم

 

بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس

                                                        دوسـت دارم                                                                               

 

کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست

 

صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم

 

من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم

 

برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد

 

رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز

 

نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم

 

کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست

 


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: شنبه هجدهم آبان 1387 در ساعت: 17:40
|+|
only for uou

 

                                                                              …((( فریاد عشق )))…

 خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو هدیه بدهم

گفت: دستانش گرمی مرا دارند

به آسمان گفتم پاکی ات را به من بده

گفت: چشمانش پاکی مرا دارند

از دشت سبزی زندگیش را خواستم

گفت: زندگیش سبزتر از اوست

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم

گفت: قلبش به اندازه اقیانوس است و آرامشش نیز

از ماه تابندگی صورتش را خواستم

گفت وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم

به فکر فرو رفتـــــــم

مـــــــن در قبــــــال

دستــــــــان گرمت

چشمــــــــان پاکت

سبـــــــــــزی زندگیت

بــــــــــزرگـی و آرامــــــــش قلبت

و صــــــــورت ماهت

هیچ نیستــــــم

 

شکوه اون لحظه ها رو فراموش نمی کنم, اون روزا و لحظه هایی که چشای مهربونت

منو تا اوج خوشبختی بالا می بردن و توی دلم طوفانی از عشق رو به پا می کردن

حالا هم توی دریای خاموش نگات به انتظار نشستم تا دوباره امواجش منو به بینهایت

ببره . تنها در پناه عشقه که احساس وجود می کنم, احساس می کنم که هستم و باید باشم

                                                       


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: شنبه هجدهم آبان 1387 در ساعت: 17:34
|+|

   كاش بـودي تـا دلـم تنهـا نبـود                                                                       

                                تا اسيــر غصـه ي فــردا نبـود          

                       كاش بودي تـا فقـط بـاور كني         

            

بي تو هر گز زندگي زيبا نبود                       


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: جمعه یازدهم مرداد 1387 در ساعت: 9:29
|+|
عشق ء دل ء حرف

كاش باران بودم

 

                      تا غـبار غمهايت را مي شـستـم

 

كاش نسيم بودم

 

                     تا صورتت را نوازش مي كردم

 

امــا افســــوس ...

 

                 نـــه بــــارانــم  و نــه نســيــــــم

 

 

                   ولي هـر چـه هسـتم دوسـت دارم

 

                                اي مادر

 

              خواهان طلوع شاديهايت و غروب غمهايت

 

 

 

 

                     


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 12:56
|+|
تقدیم به عزیز ترینم یعنی شمااااااااااااااااااااااااا

*** دل منتظر ***

 

تا حالا فکرش رو کردی چه خوب می شه که بگردی

می خشکه آب دریاها خراب می شه همه راهها

اگه کشتیم امروز رو میمیرند غم فردا ها

قیامت می شه ما، با هم نباشیم

نمی چرخه فلک، از هم جدا شیم

دیگه روزی نمیمونه که شب شه

دیگه عاشق کجا تا جون به لب شه 

همه رودخونه ها بی آب شکسته قامت مهتاب

برای این دل عاشق تموم زندگیم در خواب

تموم جنگلها خالی،یا سیل برده یا خشکسالی

 غم گلهای خشکیده ، ز هم دنیا رو پاشیده

 می افته چرخ از گردون ،میره خورشید توی زندون

 

میریزن سنگها از کوهها بوی غم میده شب بوها  

 

قیامت می شه ما، با هم نباشیم نمی چرخه فلک، از هم جدا شیم

زمین و آسمون دور میشن از هم، میشینه گرد غم برروی عالم

زمان و ساعتش وا میسته از کار ، طبیعت ، ازطبیعت میشه بیکار

دیگه روزی نمیمونه که شب شه دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه

نمی بینم  دیگه قشنگیا  رو سیاه میبینه چشمام، رنگیا رو

به چشم من که اینجوره ، تو که نیستی چشام دوره

مثل آب رو آتیشه ، توکه باشی دنیا خوب میشه

 

 


*** ( با تشکر ازشما که به وبلاگم سر میزنین و نظراتتون مایۀ امیدواری منه ) ***

 

این هم تقدیم به توووووووووو







اینجا دلند سیتی است














 


نويسنده: سید رضا حسینی مورخ: شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 22:57
|+|